
آنقدر پیله ات شدم که مثل پروانه از دستم پریدی...
ادامه مطلب
نیمچه غزلی که یکبار آمد و دیگر تن به کامل شدن نداد: xa0 از دوری نگاه تو صد بار مرده ام ساعت که هیچ،ثانیه ها را شمرده ام با دستهای خود به صلیبت کشیده ام من آبروی هر چه حواریست برده ام...
ادامه مطلب
یادی از نوزده سالگی: xa0 به حوا گفت روزی ساده مردی که آخر این چه کاری بود کردی؟ اگر در عرش میماندی چه میشد؟ از آن میوه نمیخوردی نمیشد؟ کنون بودیم دوشادوش حوری نه زادن بود،نه مردن،نه گوری زبان از ذکر او خسته نمیشد در روزی دگر بسته نمیشد . . چه گفت حوا جواب آن سوالش تو پاسخ ده بکن تفسیر حالش نگاهی کن به قلب مهربانت تو ای یکتا نگهدار امانت پس آنگه زیر لب با باطنت گو فراغت بهتر است یا عشق با او؟...
ادامه مطلب